تبليغاتX
عشق خدا
چهارشنبه 27 شهریور1387 ساعت 7:22
دوست داشتم این بارم خوشحال بنویسم. اما...

نگرانم! نگران خوابگاهی که نمیخوان بهمون بدن!

نمیدونم چرا این ریسک رو کردم!

دیگه حالا هم نمیدونم چی کار کنم؟؟؟

داره قلبم میاد تو دهنم!

فقط خدایا! خودت میتونی کمکم کنی

نوشته شده توسط لیلا | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه 21 شهریور1387 ساعت 7:30
در پاسخ به اعتراضات نسبت به متون مندرج تاثرانگیز قرار بر این شد که کمی خوشحال بنویسیم!(به کامنت پست قبل مراجعه شود) اما دل خوش سیری چند؟!(ای وای دوباره فراموشی زد)آخه از چی بگم؟؟!!

آهان، ما(من و دو و نیم) رفتیم ثبت نام! دانشکده دوونیم خیلی خفن نه یعنی منظورم اکتیو یعنی فعال بودن، من به دوونیم گفتم یه جوری درس بگیره فقط دو روز در هفته کلاس داشته باشه، اما یکی از بچه هاشون گفت(البته به مضمون):به حرفش گوش نده، داره بدبختت میکنه، اینجا شوخی بردار نیس که اینطوری انتخاب واحد کنی!! گول عظما نخور!

اونجا برا هر درس نه! برا هر فصل هم نه(ای بابا نمیدونم)برا هر چی...یه سایتی،آزمایشگاهی،...!!نه مثه علم و صنعت که همه دانشجوها رو میریزن تو یه اتاق بعد بگن رو این دو تا صندلی نرمیا بشینن! رو اون دوتا هوشیا! معماریا هم بایستن(قربون بچه های معماری)

خلاصه... اما رشته ما که هنوز خودمم نمیدونم چیه! یه کم تریپش علم و صنعتی میزد(خدا کنه!!!) آخه درسامونو زده بودن پشت شیشه، گفتن بیایید انتخاب کنید، خب ما هم به سبک خودمون رو حساب ساعتش انتخاب کردیم(حیف نشد یه عکس با کارمندا بگیرم، استاد راهنما که ...)یه نگاهی کردم و به دوونیم گفتم: ای ول! لوکس هم درس ارائه کرده!!!...کلی غربتی بازی دراوردیم که اینجا چه باکلاسه! یه دختره ازمون پرسید:شما با استادا آشنایی دارید؟!!! دیگه همه فهمیده بودن ما از کجا اومدیم

بعدشم گفتن شما(فقط من) کلاساتون تو همون فنی۱ برگزار میشه، واسه همین من و دوونیم، یه سرم به فنی۱ زدیم! رفتیم تو کلاسا را از سوراخ در نگاه کردیم!(آخه قفل بودن)بعد هم رفتیم سرمونو کریم تو سایت الگوریتم! سه تا خوشحال اونجا بودن که با دیدن ما ناراحت شدن!نمیدونم چرا؟(اصلا مهم نیس!!!)

عکس آلبرت هم زده بودن به دیوار که الگوی راهمون بشه!!!(همون انیشتین خودمون)

خدا به خیر کنه

 

نوشته شده توسط لیلا | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه 15 شهریور1387 ساعت 22:58
به قول شاعر:

هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن

بخند گرچه تو با خنده هم غم انگیزی!!!

 

نوشته شده توسط لیلا | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه 13 شهریور1387 ساعت 7:59
 

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.متن کامل

نوشته شده توسط لیلا | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 18:26
سلام. میخواستم چند روز پیش به همه دوستانم قبولیشون رو تو کنکور ارشد تبریک بگم ولی انقدر ناراحت بودن که جایی برای تبریک نبود!!!

عاطفه جان تبریک میگم، تو امیرکبیر جای ما رو هم خالی کن

مریم گل همیشه همراه! از راهنمایی تا فوق لیسانس! با من بودن تبریک نداره ولی قبولیت هزارتا مبارک

بهاره عزیزم! نگران نباش، همه چیز درست میشه با هم دانشکده فنی تهران را آباد میکنیم

به بقیه بچه هایی که کنکور بی برنامه امسال را به خوبی پشت سر گذاشتند تبریک میگم!

------------------------------------------------------------------------------------------------------

دعا کنید بتونم ثبت نام کنم، کسی میدونه طراح سایت دانشگاه تهران کیه؟  

نوشته شده توسط لیلا | لینک ثابت | موضوع:  

چهارشنبه 6 شهریور1387 ساعت 22:49
"چرا گرفته دلت مثل آن که تنهایی!"

چه حرف هایی که گاهی گفتن شان دشوارست

و چه حرف هایی که شنیدنشان!

گاهی دلتنگ می شوم از بودن

امروز حتی گل های روی میز هم نبودنم را ترجیح می دهند

نوشته شده توسط لیلا | لینک ثابت | موضوع:  

یکشنبه 13 مرداد1387 ساعت 6:12
خضر(ع) گفت:

تواضع ثروتمندان نسبت به تهیدستان برای رضای خدا چقدر زیباست.

علی(ع) جواب داد:

زیباتر از این بی اعتنایی تهیدستان بر ثروتمندان به خاطر اطمینان به خداست.

نوشته شده توسط لیلا | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت 23:5
چه احساسی دارید اگه نام خودتون رو روی سنگ قبری ببینید؟

امروز رفته بودم سر مزار!

نام خودم را دیدم!

خندیدم!

تردید کردم!

فاتحه ای خواندم!

...شاید برای خودم!

نوشته شده توسط لیلا | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 6 مرداد1387 ساعت 0:15
شیطان پس از طوفان، پیش نوح آمد و گفت: تو خدمت بزرگی به من کردی و پیش من حق داری! میخواهم در عوض آن ترا نصیحت کنم و به تو خیانت نمی کنم!

خداوند به نوح وحی کرد که :ای نوح! سخن او را قبول کن.

نوح(ع) فرمود: هرچه می خواهی بگو.

شیطان گفت: ای نوح! بخیل، حریص، حسود، جبار، عجول مباش؛ چون اگر بدانم کسی این صفات را دارد او را مانند توپ این طرف و آن طرف پرت می کنم.

نوح(ع) فرمود: خدمتی که به تو کردم چیست؟

شیطان جواب داد: نفرین تو بر امتت! من از دست آنان راحت شدم اگر خودم می خواستم آنان را گمراه و به گناه بکشانم(تا به هلاکت رسند)، یک عمر وقت لازم بود.

نوشته شده توسط لیلا | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه 4 مرداد1387 ساعت 0:42
بعد از این که ته تلویزیون رو درآورده بود، نشست و کلاهش رو قاضی کرد(قضیه کلاه قاضی کردن رو که میدونید چیه! حالا!)

کلاه(قاضی): از اول سال جدید چی کار کردی؟

در حالیکه سرش رو میخاروند، اِم اِمی کرد: هیچی!

کلاه هم ساکت موند!(چون دستشون تو یه کاسه بود)


امروز رفتم نمایشگاه کتابی که تازگی زدن، چنگی به دل نمیزد(ایرانی و ایراد بنی اسرائیلی!)

 یه نهج البلاغه خریدم که فقط ۴ خط اولش رو خوندم...ایست

"(خدایی که) به وسیله کوهها لرزش زمین را به آرامش تبدیل کرد"

این جمله رو بارها شنیدم، اما اینکه چطور این کار انجام میشه رو نمی دونم؟

نوشته شده توسط لیلا | لینک ثابت | موضوع: