چه لحظه هایی!
چه روزهایی!
چه سالهایی!
امروز خدا درس خوبی به من داد: لحظه های سخت هستند تا هیچ گاه دلتنگ گذشته نشوم.
دلتنگ جایی که قسمتی از عمرم را در آن گذراندم. و دلتنگ آدم هایی که ...
امروز آخرین روز تحصیلم در اینجا بود. آن هم در جایی که برخی آن را بهشت و بعضی...
حتی دلتنگ درخت ها هم نمی شوم، اینجا انسانها از یاد برده اند چرا خدا درخت را آفرید! درخت هایی که کسی صدایشان را نمی شنود چه ارزشی دارند؟
چه راحت دروغ گفتند!... وای این شهر چقدر تاریک است!
و ما در ناباوری دیدیم تلاش هیچ ارزشی برایشان ندارد!
خدا را شکر که تنها نبودم...!
چه سخت بود پایان غم انگیز زمان بر باد رفته!
چه خوب که تمام شد این کابوس چندین ساله!
------------------------------------------------------------------------------------------
برایتان آرزو می کنم سالهای خوبی را پیش رو داشته باشید. شاید سخت اما دوست داشتنی. شاید تلخ اما پر از تجربه به اندازه ای که قدر شیرینی لحظات را بدانید، قدر مهربانی ها را و قدر زیبایی ها را...
شاد باشید
خدانگهدار![]()
فکر نمی کردم این روزا اینجا باشم. طبق برنامه ریزی هام باید یک ترم پیش فارغ التحصیل می شدم ولی دست سرنوشت چه کارا که نمی کنه! فکر می کردم بتونم مقاله بدم ولی پرینستون در این مورد کم نگذاشته! با وجود این همه بی فایده بودن، ولی دلم نمی خواد از اینجا برم. دوستام همه تهران می مونن برن سر کار. من ولی ... تصمیم گرفتن سخته! اونم وقتی که هیچ کاری بلد نیستم! چطوری می تونم دروغ بگم. ای کاش به جای جاوا، سی شارپ یاد گرفته بودم. اونوقت از دو سال پیش می تونستم برم سر کار. کلی هم سابقه کار داشتم!
و یه معضل بزرگ برای خوابگاهی ها اینه که بعد از یه مدت دیگه نمی تونن با اجتماع ارتباط برقرار کنن، عادت کردیم با همسن و سال های خودمون باشیم، نمی دونم چطوری زندگی می کردم؟! فراموش کردم!
اما سال جدید! همه ش نامعلومه، اونچه که مشخصه هم، ناخوشاینده. این اصلاً انصاف نیست.
قسمت غم انگیزش هم اینه که من باید نسبت به همه اینها بی خیال باشم. چون اینها جزئیات زندگیه و اصلا به چشم نمیاد! نمیدونم به چشم من چرا انقدر بزرگ میاد!
به سنگ ها گفتند: لحظه اي انسان باشيد. سنگها گفتند: هنوز به قدر كفايت سخت نشده ايم.
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
فاضل نظری
بهار که بیاد دیگه تنها میشم! این اولین سالیه که اصلاً دوست ندارم، بیاد! دارم کم کم میفتم تو هاله ای از ابهام. زندگی مبهمی که اصلا دوستش ندارم. کاش جایی به غیر از زمین هم وجود داشت.
زندگی داره طبیعی میشه! ...یکنواخت...بهار بعد تابستون...فصل های بعدی...به قول یکی از دوستام بدی بزرگ شدن اینه که باید تصمیم بگیریم! ...کاش میشد زمان می ایستاد، حداقل برای من...سوالی که همیشه از خودم می پرسم اینه که آیا قراره از زندگی خوشمون بیاد؟
در زندگی ناگزیر از انتخابهایی هستیم که آسان نیستند.
از آن هراسانیم که هر تصمیم ما آزرده کند کسی را که دوست می داریم
در چنین لحظاتی است که باید درون را بنگریم و به ندای دل گوش بسپاریم
اگر تنها نگران خواسته های دیگران باشیم و احساسات خود را نادیده بگیریم
به شادی حقیقی دست نخواهیم یافت.
به همان ندایی گوش کن که به درستی آن باور داری و استوار از آن دفاع کن.
آری اگر چنین کنی شادمان خواهی زیست.
امیدوارم که انتخاب درستی کرده باشی!
فرشته ای که رو شونه سمت راست نشسته کارهای خوب رو می نویسه. اونی که رو شونه چپه هم کارای بد رو. گاهی اوقات تو عالم بچگی دست میذاشتم رو شونه هام که باهاشون دوست بشم(شاید که کارای بدم رو ننویسن! یا اینکه بهم کمک کنن) انقدر این قصه واقعی بود که وجودشون رو احساس میکردم!
سالها گذشت... و این قصه هم به دست فراموشی سپرده شد!
شاید بچه تر که بودیم،صداشون رو بهتر میشنیدیم، اما حالا صدای همه قاطی شده، طوریکه خوب و بد، سخت شناخته میشه!

میل سرور دانشگاه همه پورتهاش بازه. اگه دوست داشتید، شما هم یه امتحانی بکنید! (حیف شد، میتونستم یه کمی دوستام رو بزارم سرکار، لازم نبود واسه مهندس مشحون ایمیل بسازم! با آدرس واقعی میل می زدیم) خدا یه چیزی میدونسته ما رو در جهل قرار داده بوده!![]()
دارم فکر می کنم اگه بهم اینترنت مجانی! میدادن حاضر بودم برگردم شهر خودمون!... آخه من تازه یاد گرفتم. ..این اصلا انصاف نیست!... البته متاسفانه کسی نظر بنده رو نمی پرسه، باید خوابگاه رو تخلیه کنیم! وگرنه...
گاهی آرزو می کنم ای کاش فرشته کوچکی داشتم تا در مقابل اتفاقات بد کمکم کند، اما مثل اینکه انسان در تنها بودن شبیه تر به خداوند است!
شاید اشک فرشته کوچک خدا برای انسان باشد.
امسال برنامه های سازمان سنجش کشور بی نظیر بود!
کنکور رو که ۳ هفته عقب انداختند که هیچ! پروژه پایانی هامون که معلقه هیچ! سر جلسه تعداد سوال ها عوض شده بود به کنار! انگار جای طرح سوال آش پخته بودن.خوب می گفتن قراره از بعضی درسا ۴ تا سوال جای ۶ تا بدن، ما درس رو حذف کنیم. نظرسنجی هم که خدا بود.
ـ از این به بعد حواستون باشه یه ۲۰، ۳۰ دقه! فرصت میدن ۳۰ تا سوال زبان جواب بدید. سال دیگه زبان عمومی رو هم به درساتون اضافه کنید!
ـ احتمالاً از حس ششم تون در پاسخ گویی به سوالات استفاده کنید خیلی بهتره. چون اگه سوال هم آسون باشه که همه جواب داده باشن، کلید سنجش یه چیز دیگه ست تا حال همه تون رو بگیره!
ـ اگه یه مراقب خوشحال اومد، عکس بقل دستی تون رو با قیافه شما تطبیق داد، اصلا نگران نباشید.
ـ چوب پنبه رو هم به مداد سیاه نرم و پاک کن و تراش و... اضافه کنید، چون یه خوشحال دیگه پشت بلندگو برای مراقبین صحبت می کنه(حوزه تون اگه شهید بهشتی بود اصلا بهتره نرید )
ـ به قول مراقب خوشحال ما اونایی که دیر میان قبول نمی شن.(اسمشون رو میدن سنجش که قبولشون نکنن!)
ـ اگه زود رسیدید، حتما برای مراقبتون توضیح بدید که امتحان ساعت چند شروع میشه! اگه ساعت اضافه داشتید به مراقبین زحمت کش هدیه کنید که هی نیان بالا سرتون بپرسن ساعت چنده.
ـ راستی سعی کنید سوالا را تو هوا حل کنید چون یه مراقب هست که همه ش بهتون میگه تو این(دفترچه سوال) نزن تو این(پاسخنامه) بزن.
ـ اگه صندلی تون لق بود، اصلا اعتراض نکنید، چون به قول مراقب ما می خوای تست بزنی! مگه می خوای چیکار کنی؟!
ـ توصیه آخر این که به نظرم بهتره کنکور ندید، چون حتی تلاش و کوشش بی وقفه ثمربخش نخواهد بود.(از طرف سازمان سنجش کشور
)
موفق باشید
